تبليغاتX
در حاشيه
وقايع اتفاقيه روزهاي دانشگاه

چندي بود كه حال و هواي نوشتن روزمرگي هاي آكادميك نبود و رمقي بر دست هاي خسته و دل لرزان نمانده بود كه توي اين تارنوشت(همان وبلاگ خودمان است،ديروز اين واژه را از آيتام حب نباتم آموختم) چيز بنويسم.

تا اين كه امروز بر حسب وب گردي هاي ارزشمند(برخلاف غالب اوقات كه بيحاصل است) به يك صفحه جالب و خيره كننده بر خوردم. در اين صفحه ساحل فرشباف از جهاد مجازي گفته بود. اين صفحه در خبرگزاري قرآني ايران(ايكنا) بود. آفرين و مرحبا بود كه به حضرتش گفتم و  پي قصه را گرفتم تا اينكه به اين صفحه در سايت نهاد رهبري نايل آمدم.

باز هم اين دوستان ما بروند و بگويند ما توليد تئوريك بومي  در حوزه ارتباطات و علوم اجتماعي نداريم. آخر كمي هم نيمه پر ليوان را ببينيد رفقا. من كه واقعا خرسند شدم و گل از گلم شكفت و به داشتن چنين هم قطاراني باليدم. شما را نمي دانم!

ملاحظه اپيستمولوژيك: اگر فوكويي متن را بخوانيد، حتما لذت متن بارتي را خواهيد برد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:25  توسط سبحان یحیائی  | 

كار، كار انگليسي‌هاست!

اين هفته يك نفر عامل بيگانه با نام مستعار هيويت از انگليس آمده بود و سر كلاس دكتر عاملي، با كمال جسارت در لابلاي سخنش، بارها به سرويس‌هاي جاسوسي بيگانه‌ هم اشاره كرد. به خصوص MI5! دكتر شكرخواه كه رسما خوابيده بود. استاد هم هي پلكانش سنگين مي‌شد كه ترجيح داد سالن را ترك كند. طرف ديد اساتيد كه در چرتند، لابد پيش خودش فكر ‌كرده فرنگي حرف مي‌زند، بچه‌هاي هشيار ما نمي‌فهمند. زهي تفكر باطل زهي خيال محال داداش! دانشجوي ايراني بيدار است. از عوامل بيگانه بيزار است! همه‌اش داشت ازMI5  مي‌گفت. ديگر فكر كنم اگر نمي‌ديد چهره‌هاي درهم ما را، كار را بهMI6 مي‌كشيد. اين عامل بيگانه، دقيقا وقتي حساب دستش آمد كه دوربين‌هاي متعدد درصدد بر آمدند كه چهره‌اش را در حافظه داشته باشند. به دليل فشارهاي خارجي، ناگزير شدم كه چهره اين عامل بيگانه را پشت پرچم دانشگاه تهران مستور بدارم!

 سوء قصد تصويري دانشجويان معترض به جان يك عامل بيگانه!

عكس فوق، دو دانشجوي خشمگين با مرام ضد سرمايه‌داري را نشان مي‌دهد كه دوربين‌هاي همراهشان را به طرف اين عامل بيگانه نشانه گرفته‌اند! اين دو عنصر مبارز، ”ر.ص“ و ”ب.ت“كه خواستند نامشان فاش نشود، اين اقدام را خودجوش خواندند و هرگونه پشتيباني از آن‌سوي مرزها را به شدت تكذيب كردند!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:25  توسط سبحان یحیائی  | 

گاهی،  نوشته ای آدم را از این رو به آن رو می کند. یکی از دوستان قدیم که انس و الفتش قدیم است و امروزی نیست،  از قضای روزگار در وبچرخی هایش به وبلاگ حقیر رسیده و کامنتی(البته در قالب ایمیل) برایم گذاشته که بدفرم به شعف آورد ما را!

نوشته بود: "امروز هم به سياق چند ادينه رفته طبق رسومات من دراوردي خودمشغول گشت و گذار در بازار مكاره اين دهكده بواقع جهاني شدم بماند رياضتهاي كانكت شدن كه ذكرش توسط اهل و نااهل ان بسيار رفته    سعي بر عملكرد مثبت بود و... دقايقي چند سپري نشده مغلوب خبث طينت شده و مبتلا به عارضه پرش كه چه عرض كنم جهش افكار لجام گسيخته شدم و ناخواسته به صورت خواسته ساعتي در ميان صفحات وب حيف واژه زرد با كليك هاي مكرر  به بطالت سپري شد تا اينكه به تركيبي اشنا برخوردم (تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن) كه علي رغم شناسايي مقصر! همچنان با ان مشكل دارم  با احساساتي اميخته بويژه تعجب به مقدار فراوان و... به مقدار كافي  با حالت ارشميدوسي پي ان را گرفتم و چند ساعتي را به خواندن مطالب جالب شما گذراندم. "

عجب واژه ای است این "بازار مکاره دهکده جهانی". حتما جایی برایش در گفتمان خودم باز خواهم کرد. البته دوست گرامی،  قیاس مع الفارق کرده ای و کشف ارشمیدس را به خطا به مقایسه با کشف خودت نشسته ای که گفته اند کار پاکان را قیاس از خود مگیر. ارشمیدس که فریاد یوریکایشبه آسمان رفت تنها یک قاعده ی ساده را یافته بود که امروز همه می دانند اما کشف تو را که همه نمی دانند!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:59  توسط سبحان یحیائی  | 

چهارشنبه ١٨/٢/٨٧

وقتی که فهمیدم جایی به نام قرن آباد هست و دوستان دانشجو نما را می برند آنجا اردو، گفتم که اسمم را بنویسند که راهی شویم. قرار بود ساعت ۱۲:۳۰ حرکت کنند و من هم از تجربیات گذشته دانستم که حداقل یک ساعتی تأخیر هست. ناهار را با فراغ بال خوردم و قریب ساعت ۱ سری به اتوبوس زدم و دیدم که گویا ده نفری نیامده اند و این فرزاد غلامی هم هی کباده مسئولیت می کشد که جا می ذارم و از این حرفا. کوله را گذاشتم توی اتوبوس و برگشتم به محیط علمی دانشکده... حدود ۱:۳۰ بود که برگشتم و بر صندلی اتوبوس تکیه زدم. هنوز دکتر کوثری نیامده بود که غرغر بچه ها بلند بود که ما را کاشته، این چه وضعی است و از این قبیل. ده دقیقه ای گذشت و دکتر هم آمد. من را که دید، راه کج کرد که جایی که این بشر باشد من نمی آیم. اما من دانستم که دلش چیز دیگری می گوید و چقدر از مصاحبت و همسفری با من خوشحال است...

از این جا به بعدش را داخل اتوبوس نوشته ام. بد خطی و قلم خوردگی ها از آن باب است.

کوه های بالای تهران را رد کرده ایم. باید وارد مازندران شده باشیم. هوا که بدفرم شمالی می زد. عجب بارانی زده لامصب! دل آدم را جلا می دهد. حیف که لباس پر و پیمانی تنم نیست که بشود باهاش زیر باران رفت. خطرناکست با این وضعیت باران جلایت دهد. احتمال چاییدن بالاست!

تنها نشسته ام روی صندلی ردیف دوم و دوربین روی صندلی کناری ام نشسته. از اهالی این سفر تنها رویا مرادی زاده را می شناسم و فرزاد غلامی. و البته دکتر کوثری را! امید آمدن دیگر بچه های کلاس هم بود که نشد. صندلی جلویی خالی است.بیجارها(مزارع شالی)، دلم را می برد آن جا که دل سرگشته هر غریب هست که غریب را دل سرگشته با وطن باشد. حال و هوا همان طوری است که توی رشت هست. خیس خیس. افکارت هم بارانی می شود در این هوا. شنيده‌اي آن شعر شفيعي كدكني را كه «آخرین حرف سفرنامه باران این است، که زمین چرکین است»...همين است.(۶:۴۰)

رویا مرادی زاده آمده و روی صندلی جلویی رمان می خواند. رمانش را نمی شناسم. از خودش هم پرسیدم. گفت. ولي نفهميدم. سري تكان دادم و گفتم رمان خوبي است! دکتر کوثری ردیف عقب و آن طرف اتوبوس تنها نشسته است و در رویاهایش غرق است. صدای آوات و دوست نا همجنسش از پشت سر می آید. اگر کردی می فهمیدم حتما ذهنم صرف استراق سمع می شد. برایم جالب بود بدانم چه می گویند! اين اكبر منتشلو هم روي صندلي پشت سر راننده نشسته است و از در و ديوار عكس مي‌گيرد! بقيه را هم كه انتظار نداري برگردم و نفر به نفر شرح دهم؟ تازه همه‌شان هم متفرق‌الجنس اند و وصفشان دل و جرأت و مجال بيشتري مي‌طلبد كه در خورجين من يكي يافت نمي‌شود. جگر شیر نداری سفر عشق مرو!

راننده آدم جالبي است. كلي موسيقي در سبك «بند تونبانيسم» در كيسه‌اش دارد كه مي‌گذارد و دخترها كف مي‌زنند. ما هم كه محجوب و مأخوذ به حيا! شاگرد شوفر اسمش ابراهيم است و راننده ابي صدايش مي‌كند. متولد ٧٠ است. يعني تازه ١٧ سالش شده است. تازه پشت لبي سبز كرده و به قول ادبا نوخط است! تا دبستان بيشتر وقتش را در مدرسه تلف نكرده و بعدش آمده كه روزگارش را در كار تلف كند... «عشق من، جاي تو خالي»، فكرت هزار راه نرود، سي‌دي راننده است كه دارد اين را مي‌خواند!(٧:١٥)

حدود و نه و اندي بود كه رسيديم گرگان. بعد از كلي پرس و جو و اين در و آن در زدن و آدرس پرسيدن‌هاي فرزاد غلامي كه غرغر راننده را هم در آورده بود، خيابان راه‌آهن را يافتيم و داخل شديم. فرزاد غلامي گفت كه جماعت ذكور همين‌جا پياده شوند كه من بروم و اين دخترها را سر و سامان بدهم و شام را بگيرم و بيايم. ما هم پياده شديم و من دانستم تا كه فرزاد بيايد، مي‌شود يك چند دستي گل كوچيك زد. به دكتر گفتم، استقبال كرد. رفتم كه توپ بگيرم كه در شهر خبري نبود. همه كركره‌ها پايين.  تو گويي خاك مرده پاشيده بودند در شهر. ساعت ١٠ شب، هيچ بني بشري پيدا نمي‌شد. با دست و پاي آويزان برگشتم و توي همان نماز‌خانه مدرسه، ولو شديم. آوات، سرش درد مي‌كرد و به دنبال آرام‌بخش قوي مي‌گشت! از فرزاد خبري نبود. و من گفتم بيچاره فرزاد چقدر زحمت مي‌كشد! از بعد از ظهر هم يك ريز مي‌گفت كه نه صبحانه خورده‌ام و نه ناهار. بهش گفتم اين هم از آن شيوه مديريت‌هايي است كه اين روزها باب شده است ها! عوضش مي‌فهمند چقدر داري زحمت مي‌كشي! انتظار طولاني شد و فرزاد نيامد. اين سر و سامان دادن دختر‌ها هم چقدر وقت بشريت را مي‌گيرد. دكتر با لباس رسمي در حال چرتيدن است. فكر كنم از دوربين مي‌ترسد پيژامه بپوشد. كه نكند پس فردا سي‌دي اش در بيايد و بعدش حيوان درازگوش بيار و باقلا بار كن. بعد از مدتي راننده و ابي آمدند. من توي حياط بودم كه ديدمشان. راننده كه رفت دستشويي، با ابي توي حياط گپ مي‌زدم. بچه ميدان خراسان است و كاشف به عمل آمد كه راننده دايي ابي است. راننده كه فهميد قرار است توي نمازخانه بخوابيم، زير لب گفت اتوبوس كه بهتره. اما دلش نيامد كه از فضاي معنوي نماخانه بگذرد و آمد كه همراه ما باشد. مي‌گفت كه فرزاد گفته شما برويد، من خودم شام را مي‌آورم. پس از چندي فرزاد هم آمد. قورمه سبزي گرفته بود و نوشابه و مخلفات. گفتيم چرا خورشت؟ به دردسرش نمي‌ارزد. گفت مي‌خواستم ناهار و شام تكراري نشود. فهميدم كه فرزاد بچه بافكري است كه از روزمرگي و تكرار كه گريبان بشريت را گرفته، در اردوي يك ونيم روزه هم گريزان است. تازه از همان اول هم سعي مي‌كند جلويش را بگيرد. اين را مي‌گويند آينده نگري. چيزي در مايه‌هاي چشم‌انداز بيست‌ساله خودمان است فكر كنم. سر شام دكتر كوثري پياز را داد به اكبر منتشلو كه با مشت به دو نيمش كند. اكبر چنان تمركز كرد كه مشتش پياز را خرد و خاكشير كرد و ما كه از خيرش گذشتيم! فرزاد باز هم هي مي‌گفت اشتها ندارم و شام نمي‌خورم و از اين اباطيل كه اندكي سر به سرش گذاشتم و او هم اندكي شام خورد. دكتر كوثري ، ساعت كه از نيمه‌شب گذشت، بالاخره دل از لباس رسمي‌اش كند و لباس راحتي تنش كرد. من را بگو كه دلم را براي پيژامه‌هاي راه راه مامان دوز، يا نهايتش شلوار كردي صابون زده بودم. لباس راحتي اش از لباس رسمي‌اش، رسمي‌تر مي‌زد. از اين راحتي‌هاي دكمه دار كت و شلوار مانند! حسابش را بكن كه چقدر توي ذوقم خورد. كلي سوژه‌ي تصويري مي‌شد‌ها! سر شام هم دكتر هي مي‌گفت كه با اين حساب عكس گرفتن، فردا سي‌دي‌مون رو تو ناصرخسرو عرضه مي‌كنند!(١٢:٣٠ شب)

٥شنبه ١٩/٢/٨٧:

ديشب اين گربه‌ها مگر گذاشتند كه راحت بخوابيم. جيغ و داد وبيداد. اين هم نوعي تهجد است ديگر. تازه يك سگ هم باهاشان بود و  مکرر پارس مي‌كرد. گمانم نگهباني مي‌داد! فرزاد و اكبر پاشده بودند كه از پنجره ببينند چه خبر است. من فقط مي‌شنيدم. چشمانم را هم تا نيمه بيشتر باز نكردم.صبح كه پاشدم، سرد بود....آمدم كه شروع به نوشتن كنم، ديدم فرزاد پاشده و مي‌خواهد برود نان بگيرد. گفتم كمك نمي‌خواي؟ گفت چرا. من فعلا مي‌روم دنبال نان. بقيه‌اش را آمدم، مي‌نويسم.(صبح ٦:٠٥)

نان را گرفتيم اساسي. ١٢ تا سنگك كه هر كدامشان سه تاي سنگك‌هاي معمولي بود كه مي‌شناسيم. حمالي‌اش با من بود البته. فرزاد رفت كه خرت و پرت صبحانه را بخرد و به خانم‌ها برساند و روح فردين را شاد كند. نان‌ها را بردم تا محل اسكان. ٥٠٠ متري بود فاصله نانوايي و مدرسه. گفتند كه صبحانه در مدرسه سرو مي‌شود و ما هم ٢ تا نان برداشتيم و رفتيم صبحانه. در اين كه ما مشغول تناول بوديم، فرزاد آمد و نان‌ها را و كره و پنيري را كه خريده بود برداشت كه ببرد براي جماعت نسوان. و ما بي‌خبران هم‌چنان مشغول تناول صبحانه. بعد از صبحانه رفتيم سراغ اتوبوس كه برويم و دخترها را برداريم و راهي قرن‌آباد شويم كه فرزاد خودش را رساند. دكتر كوثري پيشنهاد داد كه همانجا مي‌ماندي و به دختر‌ها كمك مي‌كردي تا ما بياييم! فرزاد رفت توي فكر. لابد پيش خودش فكر مي‌كرد كه بد فكري‌هم نيست‌ها! و كلي خنده شد!

بالاخره رفتيم سراغ دختر‌ها! نيم ساعتي به انتظارمان گذاشتند تا آماده شوند . در اين مدت پليس خواست كه جريمه‌مان كند كه با پليتيك راننده حل شد. نشاني را از راننده الگانس پليس پرسيدم و او هم يك كروكي درهم و برهم كشيد و راهي شديم. مسير قرن آباد با صداي ناصر عبداللهي مي‌گذشت و من مشغول نوشتن هستم...(۹:۳۰صبح)

ادامه دارد... در اولین فرصت الباقی اش را می گذارم تا اولوالابصار بخوانند و پند گیرند...

و اما بعد؛

به قرن آباد كه رسيديم، وقتي كه اتوبوس از توي جاده خاكي روستا مي‌گذشت، مردمان روستا متعجب نگاهمان مي‌كردند و دوربين‌هايي از داخل اتوبوس شاتر مي‌چكاند. ياد نگاه‌هاي موزه‌اي فيلم بابل از ايناريتو افتادم. بدجوري فاصله‌ها زياد بود. پياده كه شديم، در مدخل مركز ICT يك عكس يادگاري دسته‌جمعي انداختيم و رفتيم تو. سري به اطراف چرخانديم و رفتيم توي اتاق مدرني كه به كلاس درس ‌مي‌مانست و اسمش آمفي تئاتر بود. مردي حدودا ٣٥ ساله مقداري برايمان حرف زد و عطار گونه از مشكش تعريف مي‌كرد. چند تا پاورپوينتت هم برايمان گذاشت و از اين حرف‌ها كه يعني بله. ما هم. و ما هم فهميديم كه اين‌ها هم. چند‌تا سئوال هم پرسيديم كه با اين خنده‌ي دخترها، خيلي توي ذوقش نخورد. دكتر كوثري هم هي مي‌پرسيد كه اين‌جا چقدر مي‌آيند كه بازي كنند؟ چي‌بازي مي‌كنند؟ چه جوري بازي مي‌كنند؟ چند به چند بازي مي‌كنند؟ چه تاكتيكي توي بازي استفاده مي‌كنند و از اين قبيل... يارو، هاج و واج مانده بود. كلي كلاس گذاشته بود كه اغلب استفاده‌هاي اينجا علمي است و اين حرفها كه با سئوالات دكتر كوثري و چيزي كه بعد از آن ديديم، دستش رو شد!

مي‌گفت كه كنترلمان روي بهره‌گيري‌ها خيلي خوب است و history ها را چك مي‌كنيم و آدرس‌ها در شبكه كنترل‌ مي‌شود و اگر احيانا كسي به بيراهه برود، به صراط مستقيم برش مي‌گردانيم.

از آمفي تئاتر كه بيرون آمديم سري توي اتاق‌هاي مجاور زديم. در سايت كناري، ٣- ٤ تا بچه مشغول بازي بودند. با اين كامپيوتر‌هاي cpu بالاي با رم‌ و كارت گرافيك بالا، داشتند از اين بازي‌هاي شبيه‌ سگا بازي مي‌كردند. با گرافيك پائين.  پسركي تپل مپل كه اسمش ابولفضل بود، با حسرت به اين‌ها كه داشتند بازي مي‌كردند، نگاه مي‌كرد. گفتم تو چرا بازي نمي‌كني. گفت سهميه‌ي اين هفته‌ام تمام شده. ديگر نمي‌ذارند! آن طرف‌تر جواني سرش توي يكي از اين group هاي ياهو بود. رفتيم جلو‌تر و گفت كه دانشجو است و در group بچه‌هاي گرگان عضو است و راه ٢٠ كيلومتري را از گرگان آمده است. گفت سرعت اينجا بيشتر است و براي استفاده علمي مناسب‌تر!

طبقه‌ي بالا فضاي وسيعي داشت كه به سبك اين معماري‌ها مدرن ساخته‌بودندش. چند ميز گرد براي ميزگردهاي علمي دور تا دور چيده بودند و كامپيوتر ها در اطراف. كامپيوترها به جز يكي، خالي بود. اما چند جوان دور يكي از اين ميز‌هاي گرد نشسته بودند و گل مي‌گفتند و مي‌شنيدند. دور تا دور اين فضاي سالن مانند  Lشكل  طبقه بالا، پنجره بود. اما كركره‌هاي پارچه‌اي كشيده و فضا با لامپ‌هاي كم‌مصرف تا حدودي از تاريكي‌اش كم شده بود. اما نور مناسب عكس نبود و دياف بازتر از لنز من را طلب مي‌كرد كه نبود. باز آمديم طبقه پائين. سايتي هم براي جماعت نسوان بود كه من داخل نرفتم و بر كنجكاوي‌هاي علمي‌ام فائق آمدم. دختر‌ها هم آنقدر رفته بودند توي آن اتق كه به فرض خواستن هم جايي براي من نبود.

چاي آوردند و با قند خورديم و دوباره سوار اتوبوس شديم كه برويم به جنگل قرن‌آباد كه به خاطرش اين مركز را بهانه‌ كرده بوديم براي اردو. ديشب دكتر به فرزاد گفت كه بايد كنار دريا رفتن را حذف كني از برنامه، كه با اين حساب، به وقت، تهران نمي‌رسيم. من گفتم مركز ICT را هم حذف كنيم پر بدك نيست‌ها! كمي خنده شد!

در ابتداي جنگل امامزاده‌اي بود با فضايي صميمي.  فرزاد گفت كه مي‌آيي برويم با هم ناهار را بگيريم و بياوريم. گفتم عمرا! دور من يكي را قلم بگير. وقتي رفت دلم سوخت كه بيچاره را تنها راهي كردم. بنده‌ي خدا فقط اين ور و آن ور دويد. بالاخره مسئوليت اين‌چيز‌ها را هم دارد ديگر. كمي توي جنگل چرخيدم و عكس گرفتيم و از اين ور نهر رفتيم آن ور و نفس عميق كشيديم و قص علي هذا! توي حياط امامزاده بچه‌ها بدمينتون بازي مي‌كردند. چند تايي عكس گرفتم. دكتر هم آمد كه بازي كند. بچه‌ها گفتند توپش به درد نمي‌خورد دكتر. دكتر، توي ذوقش خورد و داشت برمي‌گشت كه بچه‌ها فهميدند. صدايش كردند كه بيايد بازي. اكبر منتشلو راكت را واگذار كرد و دكتر در مصاف با رويا مرادي زاده ايستاد. من هم در طلب شكار لحظه‌اي ناب سر دوربين را تمامه به طرف دكتر گرفته بودم كه چند تايي عكس قابل اعتنا در امد. دكتر كه رفت، راكت را به من واگذار كرد و من هم دوربين را به او.  و من هم چند تايي توپ زدم. ديگر پري به توپ نمانده بود كه راكت را غلاف كرديم. دكتر كوثري گفت كه بيا و ببين چه عكسي ازت گرفتم. ديدم  كل كادر فلو درآمده. فهميدم كه دكتر مي‌خواسته از اين عكس هاي پست مدرن بگيرد! چند تايي هم من سعي كردم از آن عكس‌ها بگيرم كه نشد آنچه كه بايد مي‌شد...

رفتيم توي امامزاده و چند تايي از بچه‌ها عكس گرفتم. در اتاق جنبي زن هاي محلي مشغول ختم انعامي(يا چيزي شبيه آن) بوند كه تا من و دوربين را ديدند با چشمانشان فهماندند كه دمت را بگذار روي كولت و برو! من هم رفتم. دوگانه‌اي براي يگانه و  آمدم بيرون كه ببينم اوضاع ناهار از چه قرار است. دختر‌ها دور ديگ آشي كه زنان محلي پخته بودند، جمع شده بودند و آش مي‌گرفتند. دكتر كوثري هم يك آش برايش گرفتند كه گفت براي من زياد است و خواست كه با او شريك شوم و من هم شدم. البته در بشقابي جداگانه! و صد البته كه به خواست خودش!

بعد از خوردن آش فرزاد آمد و ناهار را آورد كه کوبیده بود و نوشابه و سالاد. رفتيم و روي تنه‌ي درختان بريده شده نشستيم و خورديم. بعد از ناهار قرار شد كه برويم بندر تركمن كه راهي شديم...(۳:۲۵)

در حاشيه‌ي ساحلي بندر تركمن پياده شديم. نه دريا رنگ داشت و نه آسمان. هر دو سفيد و بي‌رنگ. حسابش را بكن كه چقدر توي ذوقم خورد. بايد دور عكس را خط كشيد. هنوز پايمان به زمين گرم نرسيده بود كه چند‌تايي از بچه‌ها پريدند توي يكي از اين قايق‌هاي قراضه‌ي گردشي كه بروند و دريا سواري كنند. دو سه قايقي كه رفت، ما هم رفتيم. هر چه تعارف به دكتر كرديم كه بيا، نيامد. بعد از يك ٥ دقيقه‌اي قايق‌سواري  كه ‌جاذبه اش را چندان وامدار خود قایق نبود، برگشتيم. داشتيم برمي‌گشتيم كه ديدم دكتر و خانم فرزانه قاسمي و دوستان، سوار بر قايقي ديگر شده‌اند و راهي‌اند. عينك‌هاي دودي و چادر‌سياه و درياي سفيد عجب كنتراستي داشت. کاش دریا آبی بود. چقدر آبی دریا زیبایی ها را دو چندان می کرد. برايشان دست تكان دادم.

سوار اتوبوس كه شديم، همه خسته بودند و رمقي برايشان نمانده بود كه جار و جنجال به راه بيندازند. كمي گعده مشاعره و تا قسمتي هم دوره لطيفه‌ گويي گرفتيم تا كه راه كوتاه‌تر شود. از لژ نشينان اتوبوس كه سر و صدايشان وقت آمدن مكرر بود، صدايي در نمي‌آمد. محفل ادبي ما را هم كه قابل نمي‌دانستند! اتوبوس كه براي استراحت و نماز نگه‌داشته بود، ديدم كه پيش‌قراول با‌انصافشان، خودش را در پتو پيچيده است و اوضاع برايش به سامان نيست. گمانم سرما خورده بود. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. من هم مي‌لرزيدم.

خيلي خسته بودم. تا مي‌آمدم بخوابم، تفنگ آب‌پاشي كه سركار سارا خانم(فاميلشان را لا‌ادري!) به دست داشت، مانع مي‌شد. و اين‌جا بود كه فهميدم در ديده به جاي خواب، آب است مرا!

به خواب بگو كه امشب نيا به خانه‌ي ما       جزيره‌اي كه مكان تو بود، آب گرفت

تا خود تهران بيدار بودم. خسته بودم ولي خواب از چشمانم پريده بود. من كلا خيلي كم توي ماشين خوابم مي‌برد، حالا واي به روزي كه يك سلاح ولرم هم در كمينم باشد!

ساعت نزديك ١ بود كه رسيديم. يكي دو نفري دم در دانشكده پياده شدند. اتوبوس ما را دم در كوي، پياده كرد و خانم‌ها را برد فاطميه. بچه‌هاي اتاق خواب بودند. به جز فؤاد كه طبق معمول در بستر هم درگير با تكنولوژي است و در موبايلش مي‌كاود. آمده‌ام بيرون توي پارك كوي كه سفرنامه را تمام كنم. فرهاد را مي‌بينم كه آن طرفتر با چند تا از رفقايش روي چمن‌ها قليان مي‌كشند. برايش دست تكان مي‌دهم. او هم جواب مي‌دهد. شب شط جليلي است، پر مهتاب...(۱:۵۰ بامداد جمعه)

والسلام

مقداري تلخيص در اصل سفرنامه كرده‌ام براي سهولت خوانش وب‌نوشته. اگر عمري بود،‌در چاپ اصلاح مي‌شود!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:21  توسط سبحان یحیائی  | 

چند وقتی است که مکتبی را که راه انداخته ام ، علنی اعلام نموده ام و دعوت مخفیانه را در صیغه اکمل صرف نمودم!

چندی از یاران و صدیقان متحدالجنس، اظهار وفاداری به مانیفست مکتب کرده اند و عنقریب است که بتوانیم داعیه یک جنبش اجتماعی را هم داشته باشیم. گفتم نکند از آن جا که ما اصول و فروع کلی مکتب را جار زده ایم و عوام و خواص در جرگه آگاهان از نظریه اند،خدای ناکرده کسی پیدا شود و این نظریه را قبل از ما به طبع و نشر برساند و داعیه پیغمبری نماید!

فلذا اصول کلی نظریه را در این جا مطرح می کنم و جواز استفاده از آن را منوط به ذکر مأخذ می کنم!

از آن اصول کلی هم تنها اصل اول را  که بیتی از بیدل (شاید هم صائب)است، را می گویم که خودش یک کتاب می شود بر آن شرح نوشت... که در خانه اگر کس است، یک اصل بس است!

۱- در کارخانه ای که ندانند قدر کار      از کار هر که دست کشد، کاردان تر است...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط سبحان یحیائی  | 

يك كامنتي اين خانم آقابابايي گذاشت. من هم جواب دادم، ايشان هم جواب داد و بعدش من ترجيح دادم كه ادامه ماجرا در حاشيه دنبال شود كه به فحواي علمي متن، عنودان بدگهر(!)، خدشه‌اي وارد نكنند!

اين نظر خانم آقابابايي به جلال فرهنگي است!

آن چشم های تو رفته . مه گرفته جلال ال احمد همین طوری هم آدم را می ترساند چه برسد به اینکه بخواهد آدم را بپاید .فکر نکنم ترس آن دختر پراز زندگی مربوط به ایرانفوبیا بوده باشد چراکه جلال ال احمد سعی می کرد بنده را که لاو ایران را در دل دارم نیز از نزدیک ببیند ...
از این هاگذشته این جلال دوستی که این روزها خیلی باب رسانه ها شده و حتی تولدش را دراخبار سراسری جشن می گیرند!! هم ازآن قیاس مع الفارق ویتکنشتاینی شماست که حیرانیش آدم را به بیابان می کشاند.

جواب من:

خانم آقابابایی!
چه خوب که جلال دوستی به رسانه ها هم کشیده. البته من خیلی ندیدم. حرف شما حجت! در ضمن اگر روزی روح مرحوم جلال خواست احیانا شما را از نزدیک ببیند. نهراسید. چون مطمئنم جلال کسی را گاز نمی گیرد!
از حیرانی و بیابان هم راستش چیزی دستگیرم نشد!

جواب او:

از روحش خبر ندارم ولی زمان حیاتش چند نفری را گاز گرفته ...جایش هم همینطور سرخ مانده تا من و شما هم ببینیم.
چون شما به گونه ای جواب کامنت من را داده اید که انگاری بنده از مخالفان درجه یک جلال هستم باید بلند بگویم که نخیر...این حقیر اگر هنری در حفظ جایگاه آدمی نداشته باشم مسلما به تخریبش آستین بالا نخواهم زد .
و البت جلال آل احمد هم شوخ طبیعیش قویتر از شماست و هم دندان هایش تیز تر و بعید می دانم خودش -هرچند او را چندان صادق نیافته ام - هیز ی چشمانش و جسارت نگاهش را انکار کند که ترکیبی بس هراس انگیز ( به قول شما فوبیک ) است.
خوبی "جلال" دوستی رسانه ها هم از آن ادعاهاییست که وقتی در مقابل" هدایت "ستیزیشان قرار می دهی خوبیش دوچندان می شود به مذاق هیاتی که بنده عضوش نیستم.

 جواب من:

در اينكه شوخ طبعي جلال از من قوي تر است حرفي نيست، بر منكرش لعنت! ولي تيزي دندان‌هايش جاي بحث دارد!

ادعاي جلال دوستي رسانه ملي‌مان از سركار بود. ادعاي خوبيش به فرض وجود،از من! به جاي هدايت ستيزي من به وجود انكار وجودي شخصي به نام صادق هدايت در رسانه معتقدم! اصلا اسمش هم شنيده نمي‌شود. حال اينكه شما عضو كدام هيأت هستيد هم دخلي دراصل موضوع ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط سبحان یحیائی  | 

پيامكي به اين مضمون به دستم رسيد كه ”لطفا مطلب قبلي وبلاگ را ويرايش كن!“ البته نقل به مضمون مي‌كنم و كه اگر خود مضمون را بياورم، وبلاگ را در ورطه ي فيلترينگ خواهم انداخت!

و از آن جا كه خاطر دوستان برايمان عزيز است‏، دست به اصلاحاتي در پست قبلي مي‌زنم و اغيار بدانند كه پنجه در پنجه افكندن با ياران صديق را در دستور كار قرار نخواهم داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط سبحان یحیائی  | 

خط و نشاني كه در بادي امر ”“ و دوستان برايم كشيده بودند، كافي بود كه رمقي بر پاي سست ودل لرزانم نماند و از همان ابتدا كلاس را از آن كلاس هايي كه در آن پوست موجودي به نام دانشجو را غلفتي مي كنند در ذهن تصوير كنم.

روز اول كه آمديم، دكتر نيامد! خانمي آمد و اطلاعيه اي به در كلاس چسباند كه" كلاس دكتر عاملي ساعت 11:30 تشكيل ميشود". ما هم از آن پيش گويي هاي پيامبرگونه كرديم  و اطلاعيه را بدين صورت تغيير داديم كه "كلاس دكتر عاملي ساعت 12:30 هم تشكيل نمي شود" و شد آن چه ما اعلام كرده بوديم و در جريانيد كه پيش گويي يا كار پيامبران است و يا كذابان!

جلسه بعد كه دكتر عاملي آمد، گفت كه جلسه اي مهم بود كه معارفه ي رئيس دانشگاه بود و ايشان از بد روزگار در تنگناي جلسه، مجالي بر ترك آن برايشان مهيا نشده بود و ما هم كلي سر تكان داديم كه جدا حيف شد. البته مستحضريد كه دانشجونما جماعت كه ما باشيم(منظور نظر همين خود آيينه سان محترم خودمان است. دوستان دانشجو مكدر نشوند!) چون هميشه،  تعطيلي كلاس را به فال نيك گرفتيم. البته آن جا كه غرض استاد را در تشكيل كلاس جبراني ملتفت شديم، لبخند اين فال نيك بر لبانمان ماسيد!

دكتر عاملي كه مشق هاي كلاسي را برايمان شرح داد،  دود بود كه از كله ام بر مي خاست!

شعر: " دود از سر من بلند شد پرسيدند

آقا چه كسي بود كه سيگار كشيد"

في الجمله نماند از مشاقي(ج مشق)، تكليفي كه نخواست و از  اتمسفر مجازي ، پستي كه نگفت.

ولي هر چه مي گذرد، به همان سخن حقه ي معروف در باب دكتر عبداللهيان مي‌انديشم كه "پشت آن ستاره حلبي، قلبي از طلاست!" يعني شايد آن قدر ها هم كه ظاهرش نشان مي داد سخت نيست! بايد گاهي بگذرد تا توانيم گفت كه چنين خواهد شد يا خير! البته اين بار كه دكتر خط و نشان جدي برايمان كشيد كه اين قدر در پست هايتان خاطره ننويسيد و بار علمي تان كجاست و ما دانستيم كه روي سخنش با ماست. تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:2  توسط سبحان یحیائی  | 

با سهيل و آيتام دم در بخش كپي ايستاده بوديم و در بي وفايي روزگار دون سخن مي رانديم كه خانم دكتر بهار آمد. خيلي جا خورديم. يك ساعت نمي شد كه به اصطلاح كلاسش را پيچانده بوديم! بعد از كلاس دكتر كوثري، با ديگر ياران در كلاس پيمان بستيم كه كلاس را نرويم و به بهانه ي نزديكي به بهار و نوروز و اين حرف ها كلاس را به تعطيلي بكشانيم. البته كه پيشنهاد دهنده اين كار دانشجونمايانه از خانم ها بود و صد البته مي دانيد كه اسم آوردن در اين موضوع هم جگر شير مي خواهد كه در خورجين ما يافت نمي شود! بگذريم. خلاصه هم كلاسي ها علي الاتفاق بر اين موضع هم قسم شده بوديم كه كلاس را دچار ورطه ي پيچش كنيم. هيچ كس هم نرفت. البته به جز خانم فتح آبادي كه در جرگه ياران حاضر نبود و ما نيز كه دچار نسيان اين دنياي فاني هستيم از ياد ايشان غافل مانديم. بعد از كلاس كه كه ايشان ما را ديد، كلي شكايت از فلك غدار كرد كه از راه دور آمده ام و كلاس هم ... و البته جز شرمندگي حاصلي بر من و آيتام نداشت. خانم دكتر را مي گفتم. گفت خجالت بكشيد و ما هم كشيديم. باز خدا پدر و مادرش را بيامرزد كه گفت همين كه خجالت كشيديد، كافيه. و خبط و خطاي دانشجونماياينه ما را به فراگرد(!) روابط استاد دانشجويي سرايت نداد كه در غير اين صورت مي شد آن چه كه نبايد مي شد، چنان كه شد در آن جا كه شد!( اشاره اي است به حكايتي در سال هاي دور، عاقلان دانند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:8  توسط سبحان یحیائی  | 

اين نگاشته،خطابي است به ازدواج بين الفرهنگي!

سهيل مليح و دوست داشتني:

اولا گمان نكن نفهميدم كه اعتبار نوشته ات را با آوردن اسم حقير مي خواهي افزون كني(!) اين هم روشي است به هر حال! آخر برادر من، همين طوري هم مي گويي كه "همسايه ما يك دختر دارد(قابل توجه آقاي يحيائي)"، ملت هزار جور استنباط و تأويل و قرائت از اين متن مي كنند برادر. لا اقل يك لينكي به آن نوشته من مي دادي در ذيل اين مطلب كه خوانندگانت بدانند كه در جواب كدام سخن، افاضات كرده اي!

در ثاني، برادر من گويا نگاشته مثلا علمي مي نويسي ها! واژه هايي نظير "باحال يافتم" و "چرت و پرت" در اين گفتمان جايي ندارد. سعي كن اندكي هم شده مثل ما، بار علمي ات زياد باشد!

 

ضمنا آنجا كه گفتي"شکی نیست که جامعه ایران مانند پاکستان و هند و چین و… کاملاً یک جامعه مهاجرفرست بوده و هست"، ره به تركستان بردي كه جمعيت عظيم مهاجران افغان و عراقي و ...  بر اين ادعاي من گواه است كه  شكي هست در اين كه جامعه ايراني بيش از آن كه مهاجرفرست باشد، مهاجر پذير است ، اما خوب است كه به بحث بنشينيم كه چه ميدهيم و چه مي گيريم. تجارتي سوداگرايانه است يا اين كه مال باختن و آتش به خرمن اقتصاد افتادن است.

باقي بقا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط سبحان یحیائی  |